محبت

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز… بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله راروی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرابنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق مامیکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد

/ 2 نظر / 7 بازدید
پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

سروناز

دوست عزیز وقت گرامیت بخیر من خیلی کم نظر میزارم ولی از خواندن مطالب شما نتونستم نظری براتون نگذارم بسیار وبلاگ موفقی دارید من توی وب سایت همیشه آنلاین نویسندگی می کنم و همچنین تو وبلاگ دوستم مریم ( به نام همه در هم ) نیز همکاری می کنم چون خیلی از وبلاگ نویسی خوشم میاد دوست دارم بنویسم دوست داشتی ما رو لینک کن تا تبادل داشته باشیم از طریق ایمیل هم می تونی در تماس باشی لینک اصلی سایت hamisheonline.com لینک وبلاگی که با دوستم همکاری می کنم hamedarham.blogfa.com خیلی مطالب جالب و خواندنی داره حتما یکسری به وب سایت و وبلاگمون که لینکش رو پایین گذاشتم بیا خوشحال میشم دوستدارت سروناز