"از ماست که بر ماست" و "خلایق هر چه لایق"


 مطلبی که به شرح زیر برای شما ارسال می کنم برای خودم اتفاق افتاد و البته متن آن زیاد است و متاسفانه الفظ رکیک و بی احترامی دارد. شما البته مجاز می باشید که به صلاحدید خود متن آن را ویرایش و یا کم کنید و فحش های آن را حذف نمایید. 
اینجانب چند سالی است که از انگلیس برگشتم. در آن کشور به مدت 10 سال زندگی و کار و درس می خواندم و بعد از بدست آوردن بالاترین مدارج علمی به کشورم برگشتم. بعد از چند سال زندگی در کشورم و مقایسه آن با فرهنگ دیگر کشور های پیشرفته، واقعا به این نتیجه رسیدم که "از ماست که بر ماست" و "خلایق هر چه لایق".ه
اتفاق از این قرار است که امروز (مورخ 02-12-1391) بعد از کار، در حال رفتن به خانه، سوار بر ماشین خود در بلوار میرداماد بودم. ترافیک بلوار میرداماد نیز که البته زبانزد خاص و عام است. صدای آمبولانس را شنیدم و بواسطه فرهنگ غربی که در کشور بیگانه آموخته بودم ماشین را متوقف کردم. بدین شکل بقیه ماشین های خط کناری از کنار اینجانب رد شدند و آمبولانس نیز از کنار من رد  شد و تشکری هم از من نمود. وقتی آمبولانس تقریبا 15 متر از اینجانب جلو افتاد، پایم را از روی ترمز برداشتم تا حرکت کنم که ناگهان پیکانی جلوی من پیچید و به قول ایرانی ها #زرنگی# کرد و با سرعت خود را به پشت آمبولانس چسباند. خنده ای کردم به حال اسف بار مردمم و آمدم که مجددا حرکت کنم که پرایدی خاکستری نیز خواست این کار را کند که البته نزدیک بود با من تصادف کند. حال ماشین او بین ماشین من و ماشین خط کناری گیر کرده بود
.

به چهره راننده پراید نگاه کردم، مرد جوانی در حدود سن و سال من (30 سال) بود و می خندید و دستش را به معنای معذرت خواهی بلند کرد. به او اشاره کردم که پنجره ات را پایین بکش،
به او گفتم: انسانیتت کجا رفته، انسانی در حال مردن است و تو می خواهی اینجوری سوءاستفاده کنی؟
ناگهان چهره خندان خود را در هم کشید و گفت: ..... خودت هم داشتی سوء استفاده می کردی
و تازه فهمیدم که این مرد (اگر اسم مرد شایسته همچنین موجودی باشد) فکر کرده که اینجانب برای اینکه ماشین خود را در پشت آمبولانس قرار دهم، به آمبولانس راه دادم!
گفتم: چه سوء استفاده ای کردم، من که به آمبولانس راه دادم! یه انسان داره میمیره، هموطنت، یه مادر، یه پدر، انوقت اینطوری رفتار می کنی؟
گفت: برو بابا، .............برو پی کارت.
ترافیک موجود در بلوار مجبور کرد که ماشینش را به پشت ماشین اینجانب هدایت کند. جلوی اینجانب نیز با ترافیک بسته شد. در این هنگام در آینه عقب خود نگاه کردم و مشاهد نمودم که با سرش و با دستش به اینجانب اشاراتی می کند به معنی "بیا اینجا اگه راست میگی!" اینجانب حرکتی نکردم، بعد به نظر رسید که خود کلافه شده، به صورت محکمی قصد عوض کردن خط و سبقت از اینجانب، آن هم در ترافیک بلوار میرداماد گرفت! که البته در این میان به سپر عقب اینجانب زد و نزدیک بود به ماشین خط کناری  نیز بزند.
بعد از این مانور موفق، ماشینش در جلوی ماشین اینجانب قرار گرفت. اما باز در ترافیک بلوار میرداماد گرفتار بود.
در آنجا بود که اینجانب به فکر وب سایت شما افتادم و با خود گفتم که از ماشین او با موبایلم عکسی بگیرم و مطلبی برای وب سایت شما ارسال کنم. این حرکت من باعث شد که ایشان ماشین خود را نگه دارد، از آن پیاده شود و به طرف ماشین من بیاید و بگوید: ............ه
گفتم: یعنی از انسانیت هیچ بویی نبردی، یارو داره میمیره و تو انگار نه انگار؟
گفت: نه، نبردم، ....................؟ همین هست که هست.
بعد به ماشین خود رفت و دیگر اینجانب زمانی برای بهره بردن از دیگر صحبت های ایشان نداشتم. البته اینحانب گزیده ای از فحش های رنگین ایشان را نوشتم! 
نحوه رفتار اجتماعی مردم در این کشور، مرا برای چندمین بار، به یاد اتفاقی دیگر در انگلیس انداخت، که وقتی ساعت 12:30 شب داشتم از محل کار به خانه می رفتم (خانه اینحانب در محلی کم درآمد بود) در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. در همان ایستگاه، آقایی را دیدم. این مرد از شدت مستی به جای راه رفتن #تلو تلو# می خورد و 3 بار حالش بد شد و گوشه دیوار بالا آورد و یک بار هم کنار دیوار ساختمانی ادرار نمود. به یاد دارم که وقتی اتوبوس آمد، این مرد مست به من نزدیک شد و با کمال احترام و ادب گفت: ببخشید آقا که مزاحمتون می شم، من به شدت مست کردم و حال خوشی ندارم. آیا این اتوبوس خط 32 است؟
گفتم: نه این خط 33 است و خط 32 شبانه روزی نمی باشد، شما باید از خط 33 استفاده کنید
گفت: خانه من نزدیک به خط 32 است، و من در این حالت مستی نمی توانم درست ببنیم، اگر برایتان زحمتی نیست می توانید از روی نقشه بر روی این ایستگاه اتوبوس ببنید که کجا باید پیاده شوم.
در اینجا بود که راننده اتوبوس را صدا زدم، چون من نیز مسیر ها را بلد نبودم. اینجانب و راننده اتوبوس حدود 10 دقیقه با این آدم مست صحبت کردیم تا آدرس خانه او را فهمیدیم، چون در حالت مستی حرفهایش قابل فهم نبود. بعد فکر کردیم که برای او تاکسی تلفنی بگیریم. راننده اتوبوس از بیسیم خود استفاده کرد و تاکسی خبر کرد. تاکسی رسید، راننده تاکسی پیاده شد، داستان را برای راننده تاکسی گفتیم، راننده تاکسی از کنار کوچه کیسه نایلونی پیدا کرد و دست مرد داد و مرد را سوار تاکسی کرد (کیسه نایلون برای آن بود که مرد اگر خواست بالا بیاورد در کیسه نایلون این کار را بکند! تا تاکسی کثیف نشود). قبل از سوار شدن، مرد مست از من و راننده اتوبوس به شدت معذرت خواهی و تشکر کرد و می گفت: ببخشید که مستی من باعث شد که شب شما خراب شود، ببخشید که دهنم بو می دهد، ببخشید که نمی توانم با شما دست بدهم ولی دستم کثیف است!
راننده اتوبوس نیز مرا سوار کرد و با اینکه در اتوبوس فقط چند نفر مسافر بودند، اتوبوس را به اندازه یک خیابان از مسیر اصلی خود منحرف کرد تا اینجانب به خانه خود نزدیک تر شوم و راه کمتری پیاده روم و به گفته راننده اتوبوس تلافی آن 10 دقیقه را که من به مرد مست کمک کردم، بکند!ه
 مقایسه این دو ماجرا که برای خود اینجانب اتفاق افتاد ومقایسه ارزشی که مردم کشورهای بیگانه به یک مرد مست گذاشتند و ارزشی که یک ایرانی، یک هموطن، یک مسلمان (حتی مسلمان اسمی)، با آن همه ادعاهای فرهنگ و تاریخ و معنویت و غیره به یک انسان دم موت گذاشت، بار دیگر باعث شد که اینجانب به خود بگویم
"از ماست که بر ماست"   و  "خلایق هر چه لایق"
/ 0 نظر / 4 بازدید