*بال مرغ- خطر!*
*از خوردن پی در پی بال مرغ بپرهیزید. به ویژه بانوان. داستان زیر واقعیست...!*
*یکی از دوستان من به منظور برداشتن زائده ای که اخیرا در رحمش رشد کرده بود**،
** تحت عمل جراحی قرار گرفت. کیست برداشته شده پر از مایع خون مانند و تیره
رنگی بود. به گمانش**، پس از این جراحی سلامتی خود را باز یافته است. او سخت
در اشتباه بود!*
*تنها چند ماه پس از عمل جراحی بیماری او دوباره عود کرد. با پریشانی جهت
تشخیص به متخصص زنان خویش مراجعه کرد.*
*در طول معاینه، پزشک سوالی از او پرسید که او را به تعجب واداشت. پزشک از او
پرسیده بود که آیا او از مصرف کننده های پروپا قرص بال مرغ است و او در حالی
که به این سوال پاسخ مثبت می داد با خود می اندیشید که چطور پزشک زنان از
عادات غذایی او باخبر است!!! ببینید، واقعیت این است که امروزه در این دنیای
مدرن برای تسریع رشد، به مرغ ها هورمون استروئید تزریق می شود تا میزان نیاز
جامعه تامین گردد. این نیاز، نیازی نیست جز نیاز غذایی اجتماع.*
*تزریق استروئید به مرغ در ناحیه گردن یا بال انجام می شود. بنابراین تجمع
استروئید در این دو ناحیه از همه جا بیشتر است. استروئیدها دارای اثرات
وحشتناکی بر روی بدن انسان هستند...علاوه بر تسریع رشد، اثرات بسیار خطرناک
تری در مجاورت با هورمون های زنانه ایجاد می کنند که منجر می شود تا زنان هرچه
بیشتر مستعد رشد کیست در رحم خود باشند. بنابراین توصیه می شود که افراد مراقب
رژیم غذایی خود بوده، از دفعات استفاده از بال مرغ بکاهند!*
برگرفته از کتاب بالهایی برای پرواز (نوشته: نوربرت لایتنر
|
سور به معناى میهمانى و جشن مى باشد و اما چرا
چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پریدن؟
براساس سروده هاى پیروز پارسى، حکیم فردوسى،
سیاوش فرزند کاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد.
پادشاه همسر دیگر را برمى گزیند، سودابه که زنى زیبا و هوسباز بود عاشق سیاوش مى شود:
یکى روز کاووس کى با پسر نشسته که سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سیاوش بدید پراندیشه گشت و دلش بردمید
زعشق رخ او قرارش نماند همه مهر اندر دل آتش نشاند
سودابه در اندیشه بود تا به گونه اى سیاوش را به کاخ خویش بکشاند،
دختر زیبا و جوان خود را بهانه حضور
سیاوش کرده و او را فرا خواند: ـ
که باید که رنجه کنى پاى خویش
نمائى مرا سرو بالاى خویش بیاراسته خویش چون نوبهار بگردش هم از ماهرویان هزار آنگاه که سودابه سیاوش را در کاخ خویش یافت به او گفت: ـ
هر آنکس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا زمن هر چه خواهى، همه کام تو بر آرم ، نپیچم سر از دام تو من اینک به پیش تو افتاده ام تن و جان شیرین ترا داده ام
سودابه پس از این که از مهر و عشق خود به سیاوش مى گوید
و همزمان به او نزدیک مى شود. ناگاه او را در آغوش کشیده و مى بوسد
سرش تنگ بگرفت و یک بوسه داد
همانا که از شرم ناورد یاد رخان سیاوش چو خون شد ز شرم بیاراست مژگان به خوناب گرم چنین گفت با دل که از کار دیو مرا دور داراد کیوان خدیو نه من با پدر بى وفائى کنم نه با اهرمن آشنائى کنم سیاوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت: ـ
سر بانوانى و هم مهترى
من ایدون گمانم که تو مادرى سیاوش خشمناک از جاى برخاسته و عزم خروج از کاخ سودابه را کرد.
سودابه که از برملا شدن واقعه بیم داشت داد و فریاد کرد
و درست بسان افسانه یوسف و زلیخا دامن پاره کرده و گناه را به سیاوش متوجه کرد و چنانچه در نمایشنامه افسانه، افسانه ها نوشتیم، اکثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد که رنگ روى سامى گرفته است و نیز در آئین اوستا نوشته ایم
که کتاب اوستا یک کتابخانه کتاب بوده است که
تاریخ شاهان ایران یکى از ۱۲۰ جلد کتاب، کتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگینامه پیروز پارسى،
یعنى حکیم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام...
بارى سیاوش به سودابه مى گوید که پدر را آگاه خواهد کرد: ـ
از آن تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آویخت سودابه چنگ بدو گفت من راز دل پیش تو بگفتم نهانى بد اندیش تو مرا خیره خواهى که رسوا کنى؟ به پیش خردمند رعنا کنى بزد دست و جامه بدرید پاک به ناخن دو رخ را همى کرد چاک برآمد خروش از شبستان اوى فغانش زایوان برآمد بکوى در پى جار و جنجال سودابه، کیکاووس پادشاه ایران از جریان آگاه شده و از سیاوش توضیح خواست سیاوش به پدر گفت که پاکدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور کند. سیاوش گفت اگر من گناهکار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاکدامن باشم
از آتش عبور خواهم کرد
سراسر همه دشت بریان شدند
سیاوش بیامد به پیش پدر یکى خود و زرین نهاده به سر سخن گفتنش با پسر نرم بود سیاوش بدو گفت انده مدار کزین سان بود گردش روزگار سرى پرز شرم و تباهى مراست سیاوش سپه را بدا نسان بتاخت تو گفتى که اسبش بر آتش بساخت زآتش برون آمد آزاد مرد لبان پر ز خنده برخ همچو ورد چو بخشایش پاک یزدان بود دم آتش و باد یکسان بود سواران لشکر برانگیختند همه دشت پیشش درم ریختند سیاوش به تندرستى و چاپکى و چالاکى به همراه اسب سیاهش از آتش عبور کرد و تندرست بیرون آمد.
یکى شادمانى شد اندر جهان میان کهان و میان مهان به پیش جهاندار پاک بیامد بمالید رخ را به خاک که از نفت آن کوه آتش پَـرَست همه کامه دشمنان کرد پست بدو گفت شاه، اى دلیر جهان که پاکیزه تخمى و روشن روان چنانى که از مادر پارسا بزاید شود بر جهان پادشا سیاوش را تنگ در برگرفت زکردار بد پوزش اندر گرفت مى آورد و رامشگران را بخواند همه کام ها با سیاوش براند سه روز اندر آن سور مى در کشید نبد بر در گنج بند و کلید! ـ این اتفاق و آزمایش عبور از آتش در بهرام شید (سه شنبه)
آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهید شید (جمعه یا آدینه)
جشن ملى اعلام شد و در سراسر کشور پهناور ایران به فرمان کیکاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.
و از آن پس به یاد عبور سرفرازانه سیاوش از آتش همواره
ایرانیان واپسین شبانه بهرام شید (سه شنبه شب)
را به یاد سیاوش و پاکى او با پریدن از روى آتش جشن مى گیرند.
|




در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر می گویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که می کنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر می شود.
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...
پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول می کند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم می گوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول می کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاق ترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد, حکیم به پدر دختر می گوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری می کند...
از آن طرف حکیم به شاگردانش دستور می دهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می کنند و می گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید می کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز می گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می شود..
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور می دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می شوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می کنند.
حکیم سپس دستور می دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور می دهد برای گاو کاه و علف بیاورند..
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ می کشد..
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب مینوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده می شود..
جمعیت فریاد شادی سر میدهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش می شود.
حکیم دستور می دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می شود.
این، افسانه یا داستان نیست, آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است